واقعیت گرگ نما ها چیست؟آیا گرگینه ها وجود دارند؟

گرگینه، انسان گرگ‌نما و Werewolf یا lycanthrope همگی اشاره به یکی از دهشتناک‌ترین هیولاهایی دارند که بشر از دوران کهن تاکنون درباره آن‌ها داستان‌سرایی کرده است. از رم باستان تا داستان‌های هری‌پا‌تر گرگینه‌ها حضوری پررنگ دارند. گرگینه به موجودی گفته می‌شود که نیمی انسان و نیمی گرگ است. بر اساس افسانه‌ها شخصی که به گرگینه بدل شده باشد در زمان مشخصی قدرت این را دارد که بدن خود را تغییر بدهد و به گرگ تبدیل شود. در برخی از افسانه‌ها این تغییر چهره کامل است و شخص گرگینه ظاهری کاملا مشابه گرگ پیدا می‌کند و حتی کنترلی بر عملکرد خود ندارد و همانند یک گرگ درنده عمل می‌کند. در برخی دیگر از داستان‌ها گرگینه‌ها پس از تبدیل به این حالت که معمولا تحت تاثیر تابش ماه شب ۱۴ است کاملا شبیه به گرگ‌ها نمی‌شوند بلکه نیمی از بدن انسانی خود را حفظ می‌کنند و تبدیل به موجودی گرگ‌مانند می‌شوند که روی دو پای خود راه می‌روند و قدرت جسمانی فوق‌العاده‌ای دارند. در داستان‌ها و باورهای کلاسیک، مراحل تغییر از انسان به گرگ با تابش ماه شب ۱۴ آغاز می‌شود و گرگینه تا سپیده دم یا تا زمانی که زیر نور ماه شب ۱۴ باشد گرگینه باقی خواهد ماند و صبح به حالت اول خود باز خواهد گشت. این موجود در افسانه‌های قدیمی و اسطوره‌های بسیاری از کشور‌ها و به ویژه نواحی شمال اروپا وجود دارد و رد آن را می‌توان تا دوره اسطوره‌ای دنبال کرد.

چطور یک انسان تبدیل به گرگینه می‌شود؟

روش دردناک و نه چندان دوست داشتنی این تبدیل روشی است که عموما درباره آن صحبت می‌شود و داستان‌های امروزی نیز بر آن تاکید می‌کنند. اگر در شرایط خاصی گرگی ویژه شما را گاز بگیرد و از آن بد‌تر اگر یک گرگینه شما را گاز بگیرد، پس از طی دوره‌ای نه چندان راحت و پر از درد در اولین شبی که ماه کامل در آسمان می‌درخشد مراحل تغییر شما آغاز می‌شود؛ بافت اسکلتی شما به هم می‌ریزد، روی صورتتان به سرعت مو رشد می‌کند، ناخ‌‌نهایتان بلند و صورتتان پوزه‌دار می‌شود و چشمانتان تغییر می‌کنند؛ ‌در واقع پس از چند دقیقه به گرگی تمام عیار تبدیل خواهید شد.

 چگونه باید گرگ‌نما‌ها را کشت؟

البته برخلاف خون‌آشام‌ها – که اتفاقا براساس برخی قصه‌های جدید‌تر از دشمنان اصلی گرگینه‌ها به شمار می‌روند – که ظاهری آراسته و رفتاری متین و جذاب دارند، گرگینه‌ها هیولاهایی وحشی و خشن هستند و تنها راهی که برخی از داستان‌های جدید‌تر برای کشتن آن‌ها پیشنهاد می‌کنند، شلیک گلوله‌های نقره‌ای به قلب آن‌ها یا جدا کردن سرشان از بدن است. باور به قدرت این موجودات به حدی است که در برخی از مناطق روستایی اروپا و به ویژه در آلمان هنوز هم از واژه گرگ استفاده نمی‌کنند. آن‌ها معتقدند در نام این موجود نیز قدرتی هست که تا به زبان برده شود آن را احضار می‌کند و معمولا از واژه‌هایی چون «حیوانی که نباید نامش را برد» برای نامیدن آن استفاده می‌کنند.

اما آیا علم وجود چنین موجوداتی را می‌پذیرد؟ متاسفانه یا خوشبختانه پاسخ اینجا هم مانند مورد خون‌آشام‌ها منفی است. بزرگ‌ترین مشکلی که شما به عنوان یک انسان برای تبدیل شدن به یک گرگینه در مقابل خود خواهید دید این واقعیت است که بدن انسان تحمل تغییرات ژنتیکی و ساختاری سریع را ندارد. شما برای اینکه بدل به گرگینه شوید، باید در مدت بسیار کوتاهی مقدار زیادی استخوان در بدنتان تولید شده و شکل ظاهری بدن، بافت‌های عضلانی، سیستم راه رفتن، دندان‌ها، رژیم غذایی و سیستم جهاز هاضمه و از همه مهم‌تر مغز شما تغییر کند. بدن ما چنین ظرفیتی برای تحمل این تغییر را ندارد. برخی از طرفداران جدید‌تر این ایده صحبت از اثر ویروسی می‌کنند که ممکن است ساختار دی‌ان‌ای ما را به هم بزند اما متاسفانه این بازآرایی سریع دی‌ان‌ای هم کمکی به مشکل تغییر سریع بافت‌ها نمی‌کند و با فرض اینکه بتوانیم منابع نامعلومی برای تولید استخوان، تشدید فرایند استخوان‌سازی، فرایندی برای تغییر بافت‌ها و… ارائه دهیم – که نمی‌توانیم – باز هم بدن شما تحمل این تغییر سریع را ندارد و از هم می‌پاشد.

اما بیماری های وجود دارند که انسان به یک گرگ نما شباهت پیدا می کند.

شاید باور نکردنی‌ترین بخش در افسانه گرگینه‌ها انسان‌هایی با ظاهر گرگ هستند. اگرچه به نظر بسیار دور از ذهن می‌آید اما نوعی از بیماری وجود دارد که باعث چنین تغییری می‌شود و به سندرم گرگینه معروف است. این بیماری که از آن به Hypertrichosis یاد می‌شود عارضه‌ای است که طی آن، بدن انسان شاهد رشد سریع و بیش از حد طبیعی مو در مواضعی است که به طور عادی فاقد مو هستند. بعضی موارد این رویش مو فقط به صورت محدود می‌شود و برخی موارد به همه اعضای بدن توسعه پیدا می‌کند.‌گاه این رویش مو آن قدر زیاد می‌شود که با خود دفرمه شدن ظاهری صورت را به همراه دارد. علت بروز این نقص رخ دادن یک جهش ژنتیکی نادر است. اما نتیجه آن حتی امروزه هم می‌تواند ترسناک باشد چه برسد به دورانی که درکی از این موضوع وجود نداشته است.

مورد دیگر، مربوط به وابستگی تبدیل به گرگینه‌ها به ماه کامل است. واقعیت این است که ماه کامل نمی‌تواند هیچ تاثیری بر انسان داشته باشد. تنها تاثیری که ماه می‌تواند بر زمین و مردم بگذارد اثر گرانشی‌ای است که این اثر در دوره ماه کامل تفاوت چندانی با دیگر فاز‌های ماه ندارد. اما از نظر روانی می‌تواند تاثیر گذار باشد

در واقعیت نوع دیگری بیماری وجود دارد که بسیار به گرگینه ها شباهت دارد شاید وجود چنین بیماری,باعث ترس مردم از گرگینه ها , و بوجود آمدن داستانها ترسناک شده است این بیماری ,بیماری کمیابی به اسم لیکانتروپی است.

لیکانتروپی چیست؟                                                                                                      

لیکانتروپی یک بیماری بسیار خطرناک است حاصل ژن های ناقص برگرفته از ژن های ناقص پدر و مادر است. اما مذهبیان با خبر از وجود این بیماری علت آن را گناهان بر اثر روابط جنسی خواهر و برادر دانستند و گفتند: خداوند این گناه را هرگز نمی بخشد و آنگاه که موقعش بشود عرش خداوند بر سر آنها می لرزد و در آتش جهنم به بدترین شکل می سوزند و خداوند وبالی به گردن آنها آویزان می کند.

این همان بچه ی نیمه انسان و نیمه گرگ است.ولی۸۳ % این گرگنما ها قبل از رسیدن به سن ۱۷ تا ۲۰ سالگی جان خود را از دست دادندو ۵/۸% از آنها به دست خانواده ی خود کشته شدند.این گرگینه ها در حدود اواخر عمر به شدت  خوی وحشی از خود نشان می دهند .

این بیماری به دو صورت وجود دارد که شامل:

۱_لیکانتروپی فیزیکی و غیر ظاهری: در این بیماری فرد شکل ظاهریش تغییر کرده و بدنش مو در میاورد و دستانش دارای پنجه می شود و وزن بدنش به شدت کم میشود(حدود ۳۰ تا۵۵ کیلو گرم) و از پلک پایین چشمانش رنگ خون مشاهده می شود.و همان طور که گفتم در این لیکانتروپی فرد خوی وحشیگری میگیرد

متاسفانه برای این نوع لیکانتروپی راه درمان و یا داروی آرامبخش وجود ندارد.

۲_لیکانتروپی فرضی:در این بیماری فرد دچار دیوانگی شده و خود را یک گرگ فرض می کند.که این یک عارضه روانی است.

گونه‌های متفاوتی از بیماری‌های روانی وجود دارند که دوره زمانی خاصی دارند. برخی از آن‌ها که به Cyclothymia معروفند. طی یک دوره زمانی مشخص، شخص رادچار حملات عصبی می‌کنند. این چرخه اوج بیماری‌های ذهنی که با به اوج رسیدنش فرد رفتارهای نابهنجار از خود بروز می‌دهد،‌گاه با دوره‌های ماهانه همراه است که ممکن است متناسب با دوره چرخش ماه به دور زمین باشد. به همین دلیل هم هست که در اصطلاح، بعضی بیماران دچار آسیب‌های روانی را ماه زده یا Lunatic می‌نامند. این عوارض ظاهری واقعی در کنار ترس از گرگ‌ها بهانه خوبی برای اذهان مردمان بوده که افسانه گرگینه‌ها را زنده نگاه دارند.

 

مطالب مرتبط

7 دیدگاه‌

  1. نامعلوم... گفت:

    ادما میکشن،قتل عام میکنن با اسلحه و گلوله تانک شده باشه با نارنجک و انواع بمب های شیمیایی حتی اگه دستش به یکی از ما برسه اینقدر ازمایش میکنن تا بمیریم بعدش تو تمام سایت ها کلمه«هیولا»گفته میشه واقعا هیولا کیان؟؟گرگ نما هایی که از زمان پیامبر کسی اونا رو ندیده یا ادمایی که مدام میکشن و قتل عام میکنن و به خودشون لقب فرشته رو دادن؟؟؟زر میزنین بفهمین ثشاید یکی از اونا همین مطالب مزخرفو بخونه

  2. ارسلان گفت:

    سلام ببخشید ک این مطلب و توی قسمت گرگینه میزارم
    من میخوام خوناشام شم و تقریبا دو ساله که دنبالشم،دنبال یکی هستم که بتونه منو تبدیل کنه,خواهشا اگر میتونید کمکم کنید،اگه گرگینه هم بشم بازم خوبه،،البته گرگینه از نوع خوبش،،
    اینم آیدی تلگرامم…
    @AmirArsalan24
    ممنونم

  3. ... گفت:

    سلام
    من نمیدونم راسته یا دروغ،چون برای هیچ‌کدومشون مطلبی در باره ی اینکه تاییدش کنه یا ردش کنه ندارم.
    اینکه علم تایید نکنه طبیعیه علم چیزی رو تایید میکنه که با معیارهاش جور در بیاد.
    حالا اگه کسی هست که تجربه ی واقعی داشته باشه دوست دارم برای تبادل مطالب باهاش ارتباط بگیرم

  4. SEPEHR گفت:

    *گرگینه ها و موجوداتی در ایران به اسم ببرینه*

    ببرینه موجودی افسانه ای از افسانه های ایران است که یک نوع تغییر شکل دهنده، نیمی ببر نیمی انسان است انسانی که در کالبد ببر با طلسمی گیر افتاده است موجودی با چشم های درخشان جثه ای بزرگ و پنجه و دندان هایی به شکل ببر دارد.

    در افسانه های شمال ایران آمده است که مردی برای شکار ببرمازندران به جنگل میرود تا آخره شب هیچ ببری نمیابد در زیره درختی مینشیند چشمانش کمی سنگین میشود ناگهان از پشته سره خود صدایی میشنود کمان خود را به آن سمت نشانه میرود در آن تاریکی فقط یک جفت چشم براق دریده میشود ولی شکارچی میداند که آن چشمان یک ببر است ببر با حرکتی سریع بر روی مرد میپرد و کمان مرد بر زمین میوفتد . شکارچی خنجرش را که بر کمرش بسته بود با سرعت از غلاف بیرون میکشد و پهلوی ببر را میدرد ببر به کناره مرد میوفتد و همان طور که به شکار چی خیره شده و قطره ای اشک از چشمانش سرازیر میشود و نفس های آخر را فرو میدهد شکارچی خوشحال از شکار مغرورانه به حیوان در حال مرگ می نگرد بعد از چند دقیقه که از مرگ ببر میگذرد شکارچی پوست ببر را میکند و آن را بر شانه ی خود می اندازد و قصد باز گشت میکند در نیمه راه بارانه شدیدی شروع به باریدن میکند شکارچی برای گرم شدن پوست را به دور خود می پیچد به دنباله پناه گاهی برای در امان ماندن از باران به این طرفو آن طرف مینگرد از دور کورسوی نوری به چشمش میخورد به سمته آنجا میرود به کلبه ی کوچکی میرسد دره کلبه را باز میکند و به داخل میرود بر روی صندلی مینشیند و به دیوار های چوبی خانه نگاه میکند چشمش به قطره ای که از سوختن شمع به پایین میچکید میوفتد ناگاه یاده قطره اشکه ببر تنها در قلبش را چنگ میزند در حال فکر بود که صدایی از پشت سرش میشنود
    با توأم جوان در خانه من چه میکنی؟
    شکارچی ناگهان از جای خود بلند میشود و به صاحب کلبه مینگرد او پیره مردی لاغرو ضعیف با ریشو موی سفید بود
    شکار چی میگوید برای در امان ماندن از باران به کلبه تو پناه آوردم
    پیر:پیشه أت چیست؟ در این جنگل به دنباله چه هستی؟
    شکارچی:پیشه أم شکار است و برای شکار کردن به اینجا آمده أم. حال بگو تو کیستی ای پیرمرد؟ اینجا تنها زندگی میکنی؟
    پیر:من ساحری (جادوگر) هستم که سالهاست در این جا زندگی میکنم ولی تنها نیستم دوستی بسیار مهربان با من است که البته از اوایل شب به جنگل رفته و خبری از او نیست. ولی نگران او نیستم میتواند از خود مراقبت کند. راستی جوان نگفتی چه چیزی شکار میکنی؟
    شکارچی پوسته ببر را از دوش خود بر میدارد و بر روی میز میگذارد
    شکارچی:ببر شکار میکنم ساحره پیر
    ساحر به پوست ببر مینگرد وقتی صورته ببر را میبیند به ناگاه قلبش فشرده میشود باورش نمیشود که آن پوسته تنها دوستو همدمه اوست حیوانی که برای او نه یک حیوان بلکه مانند فرزند خویش بود
    شکارچی:چشده ساحر؟ این جانور را میشناسی؟
    ساحر پاسخی نداد
    ساحر:میروم برایت نوشیدنی ای بیاورم تا خستگی شکار از تنت بیرون رود
    ساحر پیر به بیرون از کلبه رفت و داخله اتاقکه کوچکی که برای خود ساخته بود شد و معجونی برای ‌ شکار چی ساخت ساحر معجون را جلوی مرد گذاشت شکار چی آن را سر کشید ساحر به مرد نگاه کرد کینه و نفرت از شکارچی قلبش را تاریک کرده بود ساحر چوب دستی خود را بر زمین زد ناگهان پوسته ببر به دوره شکار چی پیچید
    مرد فریاد زدو کمک خواست ولی ساحر فقط به فکره انتقام بود به فکره انتقامه بهترین دوستش به فکره این که چندین بار ببر اورا از حمله گرگ ها حفظ کرده بود ولی اکنون دیگر کنار‌ش نیست
    شکارچی:با من چکار کردی ساحره خرفت
    ساحر:تو بهترین و تنها همدمه مرا برای خوشگذرانی خود کشتی اکنون تورا طلسمی کردم که برای همیشه در کالبد ببر باشی.
    ساحر مردشکارچی را که به شکل ببر در آمده بود درون قفسی انداخت تا برای همیشه در آن زندانی شود شکار چی ماه ها درون قفس بود و به ساحر التماس میکرد تا اورا از دوباره انسان کند و از قفس بیرونش آورد ولی ساحر قبول نمیکرد تا بالاخره پس از چندین ماه ساحر به پیشه ببر(شکارچی ) رفت و به او گفت:
    ساحر:من تورا دوباره انسان خواهم کرد ولی یک شرط دارد
    ببر:چه شرطی ای ساحر؟
    ساحر:حتما در این مدت که در این قفس زندانی بودی خبر داری که هر ماه در شبه ماه کامل گرگ هایی به اینجا حمله میکنند و دام های مرا تکه تکه میکنند؟ فردا شبه چهاردهم ماه است و ماه کامل میشود آن ها فردا باز سرو کله شان پیدا میشود اگر بتوانی مرا از شر گرگ ها خلاص کنی منم به تو کمک خواهم کرد که چهره خویش را بازیابی. آیا قبول میکنی؟
    ببر:آری ای ساحر قبول میکنم برای رهایی از این قفس هر کاری میکنم
    ساحر:پس امشب را استراحت کن که فردا شبی سخت را در پیش خواهی داشت.
    ببر:اکنون دیگر هوا تاریک شده است صدای زوزه ی گرگ ها به گوش میرسد پس پیرمرد کجاست چرا مرا آزاد نمیکند.
    صدای پای پیرمرد به گوش میرسد پس بالاخره آمد ساحر دره قفس را باز میکند و ببر با جهشی به بیرون میپرد به دور ساحر میچرخد و اورا مینگرد
    ببر:ساحر چگونه با گرگ ها رو به رو شوم من که جنگیدن در کالبد ببر را نیاموخته أم
    ساحر:به غریزه أت تکیه کن اکنون تو از درنده ترین موجوداتی صدای گرگ ها به وضوح شنیده میشود و این یعنی نزدیک اند ببر قصده رفتن میکند.
    ساحر:مراقب باش که دندان های آن ها به تو آسیب نرساند
    ببر:به چه علت ساحر؟
    ساحر:زیرا آنان گرگ های معمولی نیستند حال خود خواهی فهمید.
    ببر از کلبه دور شد و به سمته صدای زوزه گرگ ها رفت در راه دراین فکر بود که چرا پیره مرد گفته است آنها تنها گرگانی معمولی نیستند.
    به ناگاه در کنار خود صدای خرش شنید به سمت صدا برگشت پنج گرگ به بزرگی اسبان وحشی از پشت درخت ظاهر شدند چشمان گرگ ها میدرخشیدند و درون نگاهشان آتش شعله ور بود به ناگاه یاده حرفان مردم افتاد داستان هایی که مردم برای هم نقل میکردند داستان هایی در مورده موجودی شیطانی و نفرین شده که در شب ماه کامل تبدیل به قاتلی تمام عیار میشود در این فکر بود که با ضربه محکمی که گرگ با پنجه به صورتش زد بر زمین خورد ببر از جای خود بلند شد و غرشی بلند سر داد به گرگان به تنهایی یورش برد پنجه هایی که همچون خنجر تیز بودند را در بدن گرگ ها فرو میبرد ولی آنها تنها به فکره دریدنه ببر بودند انگار چیزی جز کشتن ببر برایشان مهم نبود.
    از پنج گرگ همه را از پا در آورد جز یکی که پا به فرار گذاشت و به سمته بالای کوه تاخت. ببر به دنبال گرگ رفت تا آن را بیابد گرگ با سرعتی زیاد به بالای کوه میدوید و در میان تاریکی جنگل محو شد
    ببر در جستجوی گرگ بود تا اورا بیابد به سمته بالای کوه رفت وقتی به نوک کوه رسید صحنه عجیبی را مشاهده کرد گرگ بر روی دو پای خود در مقابله ماه ایستاده بود و در عین نا باوری زخم هایش در حال بهبودی بود، ببر که فرصت را غنیمت شمرد از پشت به سمت گرگ دوید با جهشی بلند بر روی او پرید، کمره گرگ را در میان دندان هایش گرفت و با تکانی گرگ را کشت پس از کشته شدن گرگینه ها شکار چی به نزد ساحر آمد و تمامه وقایعی که برایش در نبرد با گرگینه ها اتفاق افتاده بود بازگو کرد.
    ببر:ای ساحر من به قول خویش عمل نمودم اینک وقته آن است که تو به عهد خود وفا کنی و من را از کالبد ببر در آوری.
    پیرمرد ساحر برای وی معجونی از ۹گیاه جادویی ساخت و به ببر خوراند
    ساحر:بعد از خوردن معجون باید چشمانت را ببندی و خوب تمرکز کنی مغذت باید بر این باور باشد که هم اکنون دوباره انسان میشوی باید کاملا یقین داشته باشی و شک را در دل خود جای ندهی.
    ببر;چشمانم را بستم در سرم سوال های بسیاری نهفته بود این که چرا معجونی که ساحر به من خوراند مرا درمان نکرد برای چه گفت که باید تمرکز کنم مگر میشود وقتی در جسم ببری گیر افتاده أم با تمرکز کردن دوباره به انسان تبدیل شوم؟ ولی این فکر ها اکنون به کارم نمی آید باید به سخن ساحر گوش فرا دهم او تنها امید من است
    ساحر:به خاطراتی که در گذشته داشتی فکر کن به چیز هایی که زمان انسان بودنت انجام میدادی و از آن ها لذت میبردی حس کن که دوباره آن اتفاقات در حال رخ دادن است و تو هنوز همان انسان قبلی هستی بر روی این تمرکز کن که هرگز ایچ اتفاقی برایت نیوفتاده است باور کن که هیچ طلسمی نشده ای
    ببر:با این سخن ساحر به یاده خانواده أم افتادم به یاده پدر مادرم به یاده خوهرو برادم به یاده خاطراتمان برادرم را سال هاست ندیدم حتی به کودکی خود نیز فکر کردم برادرم همیشه مراقبه من بود افسوس که دیگر نمیتوانم هیچکدام را ببینم با این طلسم هرگز نمیتوانم حتی از این جنگل خارج شوم از ته دل خواهان این بودم که دوباره انسان شوم نا خود آگاه قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد.
    ساحر:حال چشمانت را باز کن ای شکارچیه جوان
    ببر:با ناراحتی و اندوه از بلایی که به سرم آمده چشمانم را آرام باز کردم ناگاه از چیزی که میدیدم شگفت زده شدم من دوباره انسان شدم طلسم از بین رفت خوشحال بودم رو به ساحر گفتم که ای پیر دیگر تمام شد؟ طلسم از بین رفت؟ اما ساحر چیزی نگفت. ساحر چرا سخن نمیگویی جوابه مرا بده آیا من درمان شده أم برای همیشه انسان میمانم؟
    ساحر:باید چیزی را به تو بگویم که شاید از شنیدنش رنجور شوی
    شکارچی: پیرمرد باز چه شده است
    ساحر:آن طلسم که تورا تبدیل کرد هرگز از بین نمیرود راهه درمانی ندارد
    شکارچی:چه میگویی ولی من که درمان شدم بعد از خوردنه معجون و تمرکز کردن اکنون انسان شده أم دیگر ببر نیستم!!!
    ساحر: آن نه گیاه و معجونی که خوردی درمان نبود ولی تو با باور بر این که آن یک درمان است و تمرکز کردن بر روی نیمه ی انسانیه خود توانستی ظاهرت را تغییر بدی ولی تو دیگر کاملا انسان نیستی بلکه نیمی انسان و نیمی ببری
    شکارچی:باور نمیکنم ای پیر
    ساحر: اندوهگین نباش هر وقت که نیمه ببر بر تو چیره گشت میتوانی با روشی که به تو آموختم انسان بمانی ولی این را فراموش نکن که تو هرگز دیگر انسانی معمولی نخواهی بود.
    (ببرینه)

    راه های تبدیل شدن به ببرینه: چند راه برای تبدیل شدن وجود دارد اول این که:توسط سحر و جادو و طلسم شخص تبدیل شود. دومین راه:انسان پوسته کامل ببر را بپوشد. و راه سوم:بعضی ها بر این باوردن که اگر گرگینه انسان را گاز بگیرد در موارد نادر ممکن است که آن فرد به موجودی تبدیل شود که سخصیت درونی آن فرد به آن شکل است پس ممکن است که اگر کسی شخصیت ببر گونه داشته باشد ممکن از با گاز گرگینه به ببرینه تبدیل شود.

  5. اسماعیل جوادی گر گ تنها گفت:

    سلام من به گرگینه ها مدونم وجود داره و خدم ۳سال نیمه گرگ بودم الان ۶ سال تمامی قدرت وتوانایم از ذست دادم از یه کی که مدونه برسیدم گفته یه گرگینه گدرت وتوانای تو به دست میاوری اگه یه گرگینه دباره تبدیلم کنه خواهشن اگه لاکن هستی کمکم کن من ۲۴ سال دارم دگه نمتونم مسل یه انسان معملی زندگی کنم لتفن کمکم کنید =ممنون مشم و هر کاری مکنم که قدرتم بگرده کمک کنید

    • a.ezzatollahi گفت:

      دوست من تنها کاری که من میتونم انجام بدم اینه که داستان زندگی خودت رو برام بفرستی یعنی از هرجایی که فکر می‌کنی قدرت شروع شد خوب برام توضیح بدی من اون مطلب رو بعد ویرایش تو سایت مبزارم اینجوری میتونیم بازخورد مطلب رو ببینیم شاید اینجوری کسی باشه که کمک کنه

    • تبدیل به گرگینه شدن گفت:

      سلام ، میشه داستان تبدیل شدنتون به یک گرگینه رو برام تعریف کنین ، من خیلی علاقه شدیدی نسبت به گرگینه شدن دارم ، خلی دوست دارم تبدیل بشم به یک گریگنه لطفا اگه میشه یه راه ارتباطی ساده تر مثل تلگرام یا شمارتونو بدین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *