تاریخ ایران موجودات افسانه ای

موجودات افسانه ای ایرانی

مطالب مشابه:

اسطوره های ایران
تاریخ ایران

تمدن های باستانی ایران

پادشاهان افسانه ای ایران

موجودات افسانه ای:

سیمرغ

ققنوس

جن

چمروش,

اژدها

شیردال

بختک

پری

دوال پا

 زار

دیو

دیوسپید

سیمرغ

سیمُرغ نام یک چهرهٔ اسطوره ای-افسانه‌ای ایرانی است. او نقش مهمی در داستان‌های شاهنامه دارد. محل زندگی او  کوه اسطوره‌ای قاف است.

او  دانا و خردمند است و به رازهای نهان آگاهی دارد. سیمرغ  مرغی افسانه‌ای با دُم طاووس، بدن عقاب و سر سگ و پنجه‌های شیر. نشان سیمرغ در دوره ایران ساسانی، بر بسیاری از جامها و ظرفها نقش بسته و شاید نشان رسمی شاهنشاهی ایران بوده باشد. پیشینه حضور این مرغ اساطیری در فرهنگ ایرانی به دوران باستان می‌رسد. آن چه از اوستا و آثار پهلوی بر می‌آید، می‌توان دریافت که سیمرغ، مرغی است فراخ بال که بر درختی درمان بخش  که در بردارندهٔ تخمهٔ همهٔ گیاهان است، آشیان دارد. سیمرغ پس از اسلام هم در حماسه‌های پهلوانی هم در آثار عرفانی حضور می‌یابد. سیمرغ در شاهنامهٔ فردوسی دو چهرهٔ متفاوت یزدانی ,(در داستان زال) و اهریمنی,(در هفت خوان اسفندیار)دارد. زیرا همهٔ موجودات ماوراء طبیعت نزد ثنویان(دوگانه پرستان) دو قلوی متضاد هستند.سیمرغ اهریمنی, بیشتر یک مرغ اژدهاست و فاقد استعدادهای قدسی . ورود سیمرغ یزدانی به شاهنامه با تولد «زال» آغاز می‌شود. سیمرغ مظهر خرد تمام و بی نقص است که پاسخ تمام پرسش‌ها را در خود دارد، پس از شاهنامهٔ فردوسی کتاب‌های دیگری نیز در ادبیات فارسی هست که در آنها نشانی از سیمرغ و خصوصیاتش آمده‌است  مهم ترین آنهام تر منطق الطیر عطار است.در منطق الطیر عطار داستان سفر گروهی از مرغان به راهنمایی هدهد به کوه قاف برای رسیدن به آستان سیمرغ است. هر مرغ به عنوان نماد دستهٔ خاصی از انسان‌ها تصویر می‌شود. سختی‌های راه باعث می‌شود مرغان یکی یکی از ادامهٔ راه منصرف شوند. در پایان، سی مرغ به کوه قاف می‌رسند و در حالتی شهودی در می‌یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان هستند.

مُرغ آمین در فولکلور و فرهنگ مردم ایران، نام فرشته‌ای است که مدام در پرواز است و دائماً «آمین» می‌گوید. معروف است که اگر کسی نیازی داشته باشد و آن را بیان کند و همان دم مرغ آمین نیز از فراز سر او بگذرد، نیاز و دعاهای او برآورده می‌شود.  در عقاید عامه، این است که گاهی در حین دعا یا نفرین مرغی به نام مرغ آمین در پرواز باشد و سبب برآمدن و مستجاب شدن آن نفرین یا آفرین گردد.توضیحات بیشتر…

ققنوس یا عنقا

قُقنوس یا عنقا  , پرندهٔ مقدّس افسانه‌ای است که در اساطیر ایران، اساطیر یونان، اساطیر مصر، و اساطیر چین از آن نام برده شده است . دربارهٔ این موجود افسانه‌ای گفته می‌شود که وی مرغی نادر و تنهاست و جفتی و زایشی ندارد. اما هزار سال یک بار، بر توده‌ای بزرگ از هیزم بال می‌گشاید و آواز می‌خواند و چون از آواز خویش به وجد و اشتیاق آمد، به منقار خویش آتشی می‌افروزد و با سوختن در آتش تخمی از وی پدید می‌آید که بلافاصله آتش می‌گیرد و می‌سوزد و از خاکستر آن ققنوسی دیگر متولد می‌شود.در روایتی دیگر عنقا بر فراز کوه قاف سکنی دارد، این مرغ هر زمانی که قصد یار کند تخمی نوین گذاشته و آنچنان بروی آن تخم بال بال می زند تا خود در از حرارت و شوق وصال یار آتش گرفته می سوزد و از خاکستر وجودش ،فرزندش بارور شده و تولد می یابد… گویند در تمام هستی تنها یک مرغ عنقا وجود دارد و آشیان بر قله قاف که بلند ترین قله دنیاست.توضیحات بیشتر…

منوچهری .

ابله آن گرگی که او نخجیر با شیران کند

احمق آن صعوه که او پرواز با عنقا کند.

منوچهری .

با هر کس منشین و مبر از همگان نیز

بر راه خرد رو نه مگس باش نه عنقا.

جن

جن نام دسته‌ای از موجودات فراطبیعی است، اعتقاد اسلام بر این است که وجودش ازآتش بدون دود است .که هم به صورت آشکار و هم به صورت ناپیدا زندگی می‌کنند.تعریف جن در ادبیات غیردینی بسیار متنوع تر از تعریف مذهبی است. تنوع قابل توجهی در اشکال منتسب به جن در افسانه‌های ایرانی وجود دارد. آنها ممکن است زیبا یا زشت، سیاه یا سفید، بزرگ و یا کوچک باشند. به طور کلی، جن مسلمان زیبا توصیف شده، در حالی که آنهایی که کافر هستند به صورت هیولاهای بدترکیب با سر یک چشم در وسط پیشانی، بزرگ و با دندان‌های نیش بیرون زده به تصویر کشیده شده‌اند.در جهان اطراف، بسیاری از موارد به چشم انسان قابل رویت نیستند اما قدرتشان از انسان بیشتر است. اشعه X، میکروب‌ها، ویروس‌ها، تک‌سلولی‌ها، الکترون‌ها و همچنین جن‌ها از این جمله اند که نمی‌توان وجود آن‌ها را انکار کرد. بر این اساس هم نمی توان به این علت که ما نمی‌توانیم جنیان را ببینیم، وجود آن‌ها را رد کنیم.گفته می‌شود که بعد زمان و مکان برای جنیان معنا ندارد و آن‌ها می‌توانند اعمالی را که از توان انسان خارج است انجام دهند. در واقع، عمده‌ترین شک و تردیدی که در مشاهده یا وجود جنیان وجود دارد امر پنهان بودن آن‌ها از چشم انسان‌ها است که البته از نظر علمی هم توجیه‌پذیر است. متافیزیک به معنی ماوراء الطبیعه شامل بخش‌هایی از جهان بیکران است که از حوزه درک حواس ۵گانه ظاهری ما خارج است. علم متافیزیک منطبق با فطرت انسان‌ها است و بی‌پایان است. مباحث مهم متافیزیک شامل مبانی، دانش و موجودات متافیزیک است. موجودات متافیزیک شامل فرشتگان، جن و ابعاد فرطبیعی انسان است.توضیحات بیشتر…

 

چَمروش یا چمروش مرغ

چَمروش یا چمروش مرغ، مرغی غول آسا است که کسانی را که سودای گزند به ایران را دارند، نابود می‌کند. بدین روایت چمروش مرغی است که چونان مرغان دیگر میان آسمان و زمین پرواز می‌کند و کارهای بزرگ به انجام می‌رساند. چمروش را به صورت موجودی توصیف کرده‌اند که بدن او، همچون سگ است و دارای سر و بالهایی همانند یک پرنده می‌باشد. گفته می‌شود که این پرنده بر روی زمین، زیر درخت سوماً (همان هوم) سکونت دارد که این محل همان جایی است که سیمرغ نیز شب‌ها را در آن به سر می‌برد. وقتی که سیمرغ از مکانی که شبها در آن سکنی دارد، فرود می‌آید و به پایین می‌رسد، تمامی دانه‌های رسیده بر زمین سقوط می‌کنند. این دانه‌ها توسط چمروش جمع آوری می‌شوند، و او سپس آنها را در بخش‌های دیگر زمین نیز، می‌پراکند. طبق گفتهٔ اوستا ایران زمین هر سه سال یکبار توسط بیگانگان (انیران)، مورد هجوم و غارت واقع می‌شود و وقتی این اتفاق می‌افتد، چمروش را به روی بالاترین نقطه از قله کوه می‌رود تا او ضمن پرواز، بیگانگان(انیران) را به سان پرنده‌ای که به دانه‌های ذرت نوک می‌زند، برمی چیند.توضیحات بیشتر…

اژدها

اژدها  یکی از موجودات افسانه‌ای در فرهنگ‌های جهان است. اژدها در اساطیر جهان جایگاه ویژه‌ای دارد. در مصر باستان اژدها رمز طغیان‌های بزرگ رود نیل بوده است اژدها همیشه حیوانی نیرومند و سهمگین پنداشته شده و گاه _ چنانکه در چین _ مقدس بوده و پرستیده می‌شده است، زیرا او را بخشندهٔ آب و باران می‌دانسته‌اند. در بعضی نقاط اژدها را همان تمساح دانسته (تمساحی بزرگ) و پنداشته‌اند که تمساح آورنده باران است. اقوام بسیار معتقد بودند که اژدها خدای طوفان و هوای بد و سیل و دیگر بلاهای آسمانی است و طوفان بر اژدها سوار شده موجب لغزش زمین و زمین‌لرزه می‌شود. سیمای اژدها در تاریخ اساطیری ایران، در نهایت سهمناکی، زشت‌رویی و پلشتی است. آنها از نخستین یاران اهریمن می‌باشند که آفرینش نیکوی اورمزد را آشفته می‌نمایند؛ ولی توانایی تباه آن را ندارند.  بر اساس ادبیات اوستایی، هنگامی که اورمزد نخستین سرزمین نیک خویش را می‌آفریند (ایرانویج)، آنگاه اهرمن همه تن مرگ برای تباهی آن، اژدهایی (اژدهای سرخ) را در رود دائیتی پدید می‌آورد از سوی دیگر نیز ایزد هم با رزم‌افزارهای خود به نبرد با اژدهای زرد برمی‌خیزد تا او را نابود سازد.توضیحات بیشتر…

 

اَشوزوشت  یا مُرغ بَهمَن

اَشوزوشت یا مُرغ بَهمَن نام جغد افسانه‌ای در استوره‌های ایرانی است که ناخن می‌خورد.

در استوره‌های ایرانی، اشوزوشت را اهورامزدا آفریده تا یاری کننده ی نیروهای خوبی باشد. او اوستا می‌داند و هنگامی که گفتارهای اوستا را برمی‌خواند دیوها به هراس می‌افتند.هنگامی که زرتشت ناخن خود را می‌گیرد، پیروان خوبی، باید ورد ویژه‌ای بخوانند و افسونی بر این ناخن‌ها قرار دهند. سپس اشوزوشت باید این ناخن‌های افسون‌شده را بردارد و بخورد، زیرا اگر این کار صورت نگیرد این ناخن‌ها به دست دیوهای مازَنی و جادوگران می‌افتند و آن‌ها با استفاده از این ناخن‌ها به اشوزوشت حمله خواهند کرد و او را خواهند کشت.این ناخن‌ها باید در هر صورت شکسته و خرد شوند وگرنه دیوها و جادوگران از آن‌ها به عنوان سلاح استفاده خواهند کرد..توضیحات بیشتر…

شیردال

شیردال یا گریفین (به انگلیسی: Griffin) (در پارسی میانه: بَشکوچ) موجودی افسانه‌ای با تن شیر و سر عقاب (دال) و گوش اسب است. تندیس‌های به شکل شیردال در معماری کاربرد زیادی دارند. شیردال‌ها در معماری عیلامی کاربرد داشتند و نمونه برجسته‌ای از آن در شوش پیدا شده است. یکی از جانوران اسطوره ای مشترک میان بسیاری از اقوام آسیایی و اروپایی است. پادشاهی فرهمند که بدنش چون شاه جنگل و سرش سر شاه آسمان بود و از گنج های پنهان جهان نگهبانی میکرد.توضیحات بیشتر…

بَختَک

بَختَک حالت اختناق و سنگینی است که گاهی در خواب به انسان دست می‌دهد، رؤیای وحشتناک توأم با احساس خفقان و سنگینی بدن که انسان را از خواب می‌پراند. دیده پزشکی فلج خواب در واقع همان بختک است. بَختَک در افسانه‌ها و باور عامیانه ایرانی نام موجودی تخیلی است که شبها قصد خفه کردن افراد در خواب را دارد. برخی منابع نیز بختک را با کابوس هم‌معنی دانسته‌اند. البته بختک با کابوس هم معنا نیست، بختک موجودی نامریی است که شب هنگام بر بدن انسان چیره می‌شود و تمام بدن را در اختیار گرفته و قفل می‌کند، درین حالت انسان فقط نظاره‌گر ناتوانی خود است. ترسی بدون دلیل وجود انسان را در بر می‌گیرد و انسان توان کوچک‌ترین واکنشی نسبت به این ترس ندارد. در برخی باورهای قدیمی معتقدند که بختک روی سینه افراد می‌نشیند و تمام وجود آنها را فلج می‌کند.توضیحات بیشتر…

 

پَری

پَری از موجودات خیالی و افسانه‌ای فرهنگ عامه و خرافات مردم است. نام سرزمین پریان در آثار اسطوره‌ای، پریستان در کوه قاف است. پری در اوستا موجودی اهریمنی است و از آن به صورت زنی بسیار زیبا و فریبنده یاد شده که با پنهان و آشکار شدن پی درپی و تغییر شکل‌های گوناگون، مردم را می‌فریبد و به بیراهه می‌کشاند یا موجب دیوانگی آنان می‌شود. پری از آتش می‌گریزد، بنابراین، برای شناختن یا فرار دادن پریان بدکار باید پیوسته آتش در خانه روشن بماند. همچنین فلزات و چیزهای نوک تیز موجب فرار پریان است. در هفت خوان‌های رستم و اسفندیار، زنی زیبا و آراسته در حالی که عود می‌نوازد به پهلوان نزدیک می‌شود و او را به شادخواری و شادکامی دعوت می‌کند. اما هر دو پهلوان او را می‌شناسند و در نبرد او را می‌کشند.ادامه توضیحات…

دَوال‌پا

دَوال‌پا یکی از موجودات خیالی در افسانه‌ها و داستان‌های ایرانی است که بالاتنه انسان دارد و پاهایش مانند تسمه دراز و پیچنده‌اند. دوال‌پا در زبان فارسی مصداق آدم‌های سمجی است که به هر دلیل به حق یا ناحق به جایی با کسی می‌چسبند و آن‌جا را رها نمی‌کنند چنان‌که هنگامی بچه‌ای سماجت کند و به مادر اصرار ورزد مادر به او گوید: «چرا مثل دوال‌پا به من چسبیده‌ای.» دوال‌پا در افسانه‌های ایرانی این‌گونه توصیف شده: «موجود به ظاهر بدبخت و ذلیل و زبونی است که به راه مردمان نشیند و نوحه و گریه آن‌چنان سر دهد که دل سنگ به ناتوانی او رحم آورد. چون گذرنده‌ای بر او بگذرد و از او سبب اندوه بپرسد گوید: بیمارم و کسی نیست مرا به خانه‌ام که در این نزدیکی است برساند. و عابر چون گوید: بیا تو را کمک کنم. دوالپا بر گردهٔ عابر بنشیند و پاهای تسمه‌مانند چهل‌متری خود را که زیر بدن پنهان کرده بود گشوده گرداگرد بدن عابر چنان بپیچد و استوار کند که عابر را تا پایان عمر از دست او خلاصی نباشد.»دَوال در فارسی به معنی تسمه است.ادامه توضیحات…

زار

زار در زبان فارسی به معنی حالت آشفته و نزار و خراب است، اما به صورت اصطلاحی نام یکی از موجودات تخیلی در جنوب ایران و کرانه‌های خلیج فارس است. ریشه افسانه‌های پیرامون زار از قارهٔ آفریقا ست.

برگزارکنندگان مراسم زار با نواختن طبل‌ها، دهل‌ها و یا دمام‌هایشان، افراد را به یک شوریدگی جذبه‌گونه دچار می‌سازند.جالب است بدانید زار در شخصی بروز می‌کند که در ان جن باشد در غیر اینصورت اصلاً زار رخ نخواهد داد. در کل زار شاید در موقع خوشحالی یا غم و گریه بروز کندولی در بسیاری موارد هنگام نواختن نی انبان (هبان) رخ می‌دهد چون می‌گویند نی انبان ساز شیطانی یا بهتر بگویم جنی است و این حرف ثابت شده است. زار حالتی است که شخص از خود بی خود شود و حرکاتی انجام دهد که در حالت عادی اصلاً بروز نمی‌کند این حرکات از کوبیدن سر به زمین تا خندیدن زیاد و یا دنبال مردم کردن هم می‌شود. علت بروز چنین حالاتی بسته به اینکه جن موجود در شخص چه دینی داشته باشد متفات است چون که جنیان در پاسخ به کار ادمی واکنش نشان می‌دهند و اینکه باید قبول کنم جن وجود دارد و از ترس جن‌های دیگر و یا اسیب رساندن به ادمی وارد او می‌شود. برای مهار کردن زار نواختن اهنگی خاص با ن انبان شخص اوم شده و به حالت طبیعی بر می‌گردد. برای رها شدن از جن موجود در شخص باید پیش ادم‌های دینی بروند و کار خار کردن جن را بلد هستند.

 دیو

دیو موجود خیالی و افسانه‌ای است که هیکل او شبیه انسان اما بسیار تنومند و زشت و مهیب و دارای شاخ و دم پنداشته می‌شود. واژه دیو ریشه در واژه کهن دائوا دارد اما معنی آن در فارسی امروز متضاد معنی قدیمی آن است. هنگامی که آریاییان در منطقه ایران ویج از یکدیگر جدا شدند گروهی از آنها به سمت سیستان رفتند. در این منطقه با ایرانیان سیاه‌پوست مواجه گشته و با آنها جنگیدند. بعدها این جنگها به صورت افسانه در کتاب شاهنامه به جنگ ایرانیان و دیوان مشهور شده‌است ادامه…

دیوِ سپید

دیوِ سپید بر پایه داستان‌های شاهنامه نام فرمانروای دیوان در کشور مازندران (با استان مازندران اشتباه نشود) بود. او کیکاووس شاه ایران و سپاهش را در غاری به بند کشید که رستم برای آزادی ایرانیان به نبردِ دیو سفید رفت. رستم به یاریِ اولاد غارِ دیوسفید را یافت و دیو سپید را در غار خفته دید. برای به جا آوردنِ آیینِ جوانمردی، او را از خواب بیدار کرد و با وی جنگید. یک دست و یک پای دیو را برید و جگرش را از سینه بیرون کشیده و از کاسهٔ سر او، کلاه‌خودی برای خویش ساخت. کیکاووس و یارانش را نیز آزاد کرد.ادامه…

2 Replies to “موجودات افسانه ای ایرانی

  1. *گرگینه ها و موجوداتی در ایران به اسم ببرینه*

    ببرینه موجودی افسانه ای از افسانه های ایران است که یک نوع تغییر شکل دهنده، نیمی ببر نیمی انسان است انسانی که در کالبد ببر با طلسمی گیر افتاده است موجودی با چشم های درخشان جثه ای بزرگ و پنجه و دندان هایی به شکل ببر دارد.

    در افسانه های شمال ایران آمده است که مردی برای شکار ببرمازندران به جنگل میرود تا آخره شب هیچ ببری نمیابد در زیره درختی مینشیند چشمانش کمی سنگین میشود ناگهان از پشته سره خود صدایی میشنود کمان خود را به آن سمت نشانه میرود در آن تاریکی فقط یک جفت چشم براق دریده میشود ولی شکارچی میداند که آن چشمان یک ببر است ببر با حرکتی سریع بر روی مرد میپرد و کمان مرد بر زمین میوفتد . شکارچی خنجرش را که بر کمرش بسته بود با سرعت از غلاف بیرون میکشد و پهلوی ببر را میدرد ببر به کناره مرد میوفتد و همان طور که به شکار چی خیره شده و قطره ای اشک از چشمانش سرازیر میشود و نفس های آخر را فرو میدهد شکارچی خوشحال از شکار مغرورانه به حیوان در حال مرگ می نگرد بعد از چند دقیقه که از مرگ ببر میگذرد شکارچی پوست ببر را میکند و آن را بر شانه ی خود می اندازد و قصد باز گشت میکند در نیمه راه بارانه شدیدی شروع به باریدن میکند شکارچی برای گرم شدن پوست را به دور خود می پیچد به دنباله پناه گاهی برای در امان ماندن از باران به این طرفو آن طرف مینگرد از دور کورسوی نوری به چشمش میخورد به سمته آنجا میرود به کلبه ی کوچکی میرسد دره کلبه را باز میکند و به داخل میرود بر روی صندلی مینشیند و به دیوار های چوبی خانه نگاه میکند چشمش به قطره ای که از سوختن شمع به پایین میچکید میوفتد ناگاه یاده قطره اشکه ببر تنها در قلبش را چنگ میزند در حال فکر بود که صدایی از پشت سرش میشنود
    با توأم جوان در خانه من چه میکنی؟
    شکارچی ناگهان از جای خود بلند میشود و به صاحب کلبه مینگرد او پیره مردی لاغرو ضعیف با ریشو موی سفید بود
    شکار چی میگوید برای در امان ماندن از باران به کلبه تو پناه آوردم
    پیر:پیشه أت چیست؟ در این جنگل به دنباله چه هستی؟
    شکارچی:پیشه أم شکار است و برای شکار کردن به اینجا آمده أم. حال بگو تو کیستی ای پیرمرد؟ اینجا تنها زندگی میکنی؟
    پیر:من ساحری (جادوگر) هستم که سالهاست در این جا زندگی میکنم ولی تنها نیستم دوستی بسیار مهربان با من است که البته از اوایل شب به جنگل رفته و خبری از او نیست. ولی نگران او نیستم میتواند از خود مراقبت کند. راستی جوان نگفتی چه چیزی شکار میکنی؟
    شکارچی پوسته ببر را از دوش خود بر میدارد و بر روی میز میگذارد
    شکارچی:ببر شکار میکنم ساحره پیر
    ساحر به پوست ببر مینگرد وقتی صورته ببر را میبیند به ناگاه قلبش فشرده میشود باورش نمیشود که آن پوسته تنها دوستو همدمه اوست حیوانی که برای او نه یک حیوان بلکه مانند فرزند خویش بود
    شکارچی:چشده ساحر؟ این جانور را میشناسی؟
    ساحر پاسخی نداد
    ساحر:میروم برایت نوشیدنی ای بیاورم تا خستگی شکار از تنت بیرون رود
    ساحر پیر به بیرون از کلبه رفت و داخله اتاقکه کوچکی که برای خود ساخته بود شد و معجونی برای ‌ شکار چی ساخت ساحر معجون را جلوی مرد گذاشت شکار چی آن را سر کشید ساحر به مرد نگاه کرد کینه و نفرت از شکارچی قلبش را تاریک کرده بود ساحر چوب دستی خود را بر زمین زد ناگهان پوسته ببر به دوره شکار چی پیچید
    مرد فریاد زدو کمک خواست ولی ساحر فقط به فکره انتقام بود به فکره انتقامه بهترین دوستش به فکره این که چندین بار ببر اورا از حمله گرگ ها حفظ کرده بود ولی اکنون دیگر کنار‌ش نیست
    شکارچی:با من چکار کردی ساحره خرفت
    ساحر:تو بهترین و تنها همدمه مرا برای خوشگذرانی خود کشتی اکنون تورا طلسمی کردم که برای همیشه در کالبد ببر باشی.
    ساحر مردشکارچی را که به شکل ببر در آمده بود درون قفسی انداخت تا برای همیشه در آن زندانی شود شکار چی ماه ها درون قفس بود و به ساحر التماس میکرد تا اورا از دوباره انسان کند و از قفس بیرونش آورد ولی ساحر قبول نمیکرد تا بالاخره پس از چندین ماه ساحر به پیشه ببر(شکارچی ) رفت و به او گفت:
    ساحر:من تورا دوباره انسان خواهم کرد ولی یک شرط دارد
    ببر:چه شرطی ای ساحر؟
    ساحر:حتما در این مدت که در این قفس زندانی بودی خبر داری که هر ماه در شبه ماه کامل گرگ هایی به اینجا حمله میکنند و دام های مرا تکه تکه میکنند؟ فردا شبه چهاردهم ماه است و ماه کامل میشود آن ها فردا باز سرو کله شان پیدا میشود اگر بتوانی مرا از شر گرگ ها خلاص کنی منم به تو کمک خواهم کرد که چهره خویش را بازیابی. آیا قبول میکنی؟
    ببر:آری ای ساحر قبول میکنم برای رهایی از این قفس هر کاری میکنم
    ساحر:پس امشب را استراحت کن که فردا شبی سخت را در پیش خواهی داشت.
    ببر:اکنون دیگر هوا تاریک شده است صدای زوزه ی گرگ ها به گوش میرسد پس پیرمرد کجاست چرا مرا آزاد نمیکند.
    صدای پای پیرمرد به گوش میرسد پس بالاخره آمد ساحر دره قفس را باز میکند و ببر با جهشی به بیرون میپرد به دور ساحر میچرخد و اورا مینگرد
    ببر:ساحر چگونه با گرگ ها رو به رو شوم من که جنگیدن در کالبد ببر را نیاموخته أم
    ساحر:به غریزه أت تکیه کن اکنون تو از درنده ترین موجوداتی صدای گرگ ها به وضوح شنیده میشود و این یعنی نزدیک اند ببر قصده رفتن میکند.
    ساحر:مراقب باش که دندان های آن ها به تو آسیب نرساند
    ببر:به چه علت ساحر؟
    ساحر:زیرا آنان گرگ های معمولی نیستند حال خود خواهی فهمید.
    ببر از کلبه دور شد و به سمته صدای زوزه گرگ ها رفت در راه دراین فکر بود که چرا پیره مرد گفته است آنها تنها گرگانی معمولی نیستند.
    به ناگاه در کنار خود صدای خرش شنید به سمت صدا برگشت پنج گرگ به بزرگی اسبان وحشی از پشت درخت ظاهر شدند چشمان گرگ ها میدرخشیدند و درون نگاهشان آتش شعله ور بود به ناگاه یاده حرفان مردم افتاد داستان هایی که مردم برای هم نقل میکردند داستان هایی در مورده موجودی شیطانی و نفرین شده که در شب ماه کامل تبدیل به قاتلی تمام عیار میشود در این فکر بود که با ضربه محکمی که گرگ با پنجه به صورتش زد بر زمین خورد ببر از جای خود بلند شد و غرشی بلند سر داد به گرگان به تنهایی یورش برد پنجه هایی که همچون خنجر تیز بودند را در بدن گرگ ها فرو میبرد ولی آنها تنها به فکره دریدنه ببر بودند انگار چیزی جز کشتن ببر برایشان مهم نبود.
    از پنج گرگ همه را از پا در آورد جز یکی که پا به فرار گذاشت و به سمته بالای کوه تاخت. ببر به دنبال گرگ رفت تا آن را بیابد گرگ با سرعتی زیاد به بالای کوه میدوید و در میان تاریکی جنگل محو شد
    ببر در جستجوی گرگ بود تا اورا بیابد به سمته بالای کوه رفت وقتی به نوک کوه رسید صحنه عجیبی را مشاهده کرد گرگ بر روی دو پای خود در مقابله ماه ایستاده بود و در عین نا باوری زخم هایش در حال بهبودی بود، ببر که فرصت را غنیمت شمرد از پشت به سمت گرگ دوید با جهشی بلند بر روی او پرید، کمره گرگ را در میان دندان هایش گرفت و با تکانی گرگ را کشت پس از کشته شدن گرگینه ها شکار چی به نزد ساحر آمد و تمامه وقایعی که برایش در نبرد با گرگینه ها اتفاق افتاده بود بازگو کرد.
    ببر:ای ساحر من به قول خویش عمل نمودم اینک وقته آن است که تو به عهد خود وفا کنی و من را از کالبد ببر در آوری.
    پیرمرد ساحر برای وی معجونی از ۹گیاه جادویی ساخت و به ببر خوراند
    ساحر:بعد از خوردن معجون باید چشمانت را ببندی و خوب تمرکز کنی مغذت باید بر این باور باشد که هم اکنون دوباره انسان میشوی باید کاملا یقین داشته باشی و شک را در دل خود جای ندهی.
    ببر;چشمانم را بستم در سرم سوال های بسیاری نهفته بود این که چرا معجونی که ساحر به من خوراند مرا درمان نکرد برای چه گفت که باید تمرکز کنم مگر میشود وقتی در جسم ببری گیر افتاده أم با تمرکز کردن دوباره به انسان تبدیل شوم؟ ولی این فکر ها اکنون به کارم نمی آید باید به سخن ساحر گوش فرا دهم او تنها امید من است
    ساحر:به خاطراتی که در گذشته داشتی فکر کن به چیز هایی که زمان انسان بودنت انجام میدادی و از آن ها لذت میبردی حس کن که دوباره آن اتفاقات در حال رخ دادن است و تو هنوز همان انسان قبلی هستی بر روی این تمرکز کن که هرگز ایچ اتفاقی برایت نیوفتاده است باور کن که هیچ طلسمی نشده ای
    ببر:با این سخن ساحر به یاده خانواده أم افتادم به یاده پدر مادرم به یاده خوهرو برادم به یاده خاطراتمان برادرم را سال هاست ندیدم حتی به کودکی خود نیز فکر کردم برادرم همیشه مراقبه من بود افسوس که دیگر نمیتوانم هیچکدام را ببینم با این طلسم هرگز نمیتوانم حتی از این جنگل خارج شوم از ته دل خواهان این بودم که دوباره انسان شوم نا خود آگاه قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد.
    ساحر:حال چشمانت را باز کن ای شکارچیه جوان
    ببر:با ناراحتی و اندوه از بلایی که به سرم آمده چشمانم را آرام باز کردم ناگاه از چیزی که میدیدم شگفت زده شدم من دوباره انسان شدم طلسم از بین رفت خوشحال بودم رو به ساحر گفتم که ای پیر دیگر تمام شد؟ طلسم از بین رفت؟ اما ساحر چیزی نگفت. ساحر چرا سخن نمیگویی جوابه مرا بده آیا من درمان شده أم برای همیشه انسان میمانم؟
    ساحر:باید چیزی را به تو بگویم که شاید از شنیدنش رنجور شوی
    شکارچی: پیرمرد باز چه شده است
    ساحر:آن طلسم که تورا تبدیل کرد هرگز از بین نمیرود راهه درمانی ندارد
    شکارچی:چه میگویی ولی من که درمان شدم بعد از خوردنه معجون و تمرکز کردن اکنون انسان شده أم دیگر ببر نیستم!!!
    ساحر: آن نه گیاه و معجونی که خوردی درمان نبود ولی تو با باور بر این که آن یک درمان است و تمرکز کردن بر روی نیمه ی انسانیه خود توانستی ظاهرت را تغییر بدی ولی تو دیگر کاملا انسان نیستی بلکه نیمی انسان و نیمی ببری
    شکارچی:باور نمیکنم ای پیر
    ساحر: اندوهگین نباش هر وقت که نیمه ببر بر تو چیره گشت میتوانی با روشی که به تو آموختم انسان بمانی ولی این را فراموش نکن که تو هرگز دیگر انسانی معمولی نخواهی بود.
    (ببرینه)

    راه های تبدیل شدن به ببرینه: چند راه برای تبدیل شدن وجود دارد اول این که:توسط سحر و جادو و طلسم شخص تبدیل شود. دومین راه:انسان پوسته کامل ببر را بپوشد. و راه سوم:بعضی ها بر این باوردن که اگر گرگینه انسان را گاز بگیرد در موارد نادر ممکن است که آن فرد به موجودی تبدیل شود که سخصیت درونی آن فرد به آن شکل است پس ممکن است که اگر کسی شخصیت ببر گونه داشته باشد ممکن از با گاز گرگینه به ببرینه تبدیل شود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *